سماور

 

شعری زیبا تقدیم به همه‌ همدلانِ صمیمیِ
 

Iranian_GIrls Group         Iranian_GIrls Group     

 

این سماور جوش است
پس چرا می‌گفتی
دیگر این خاموش است؟
باز لبخند بزن
قوری قلبت را
زودتر بند بزن
توی آن
مهربانی دَم کن
بعد بگذار که آرام آرام
چایِ تو دم بکشد
شعله‌اش را کم کن

دست‌هایت
سینی نقره‌ی نور
اشک‌هایم

استكان‌های بلور
کاش استکان‌هایم را
توی سینی خودت می‌چیدی
کاشکی اشک مرا می‌دیدی
خنده‌هایت قند است
چای هم آماده است
چای با طعم خدا
بوی آن پیچیده
از دلت تا همه جا
پاشو مهمان عزیز
توی فنجانِ دلم
چایی داغ بریز

زندگي را نخواهيم فهميد

زندگي را نخواهيم فهميد اگر از همه گل‌هاي سرخ دنيا متنفر باشيم فقط چون در کودکي وقتي خواستيم گل‌سرخي را بچينيم خاري در دستمان فرو رفته است؟
زندگي را نخواهيم فهميد اگر ديگر آرزو کردن و رويا ديدن را از ياد ببريم و جرات زندگي بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشي بسپاريم فقط به اين خاطر که در گذشته يک يا چند تا از آرزوهايمان اجابت نشدند.
زندگي را نخواهيم فهميد اگرعزيزي را براي هميشه ترک کنيم فقط به اين خاطر که در يک لحظه خطايي از او سر زد و حرکت اشتباهي انجام داد.
زندگي را نخواهيم فهميد اگر ديگر درس و مشق را رها کنيم و به سراغ کتاب نرويم فقط چون در يک آزمون نمره خوبي به دست نياورديم و نتوانستيم يک سال قبول شويم.
زندگي را نخواهيم فهميد اگر دست از تلاش و کوشش برداريم فقط به اين دليل که يک بار در زندگي سماجت و پيگيري ما بي‌نتيجه ماند.
زندگي را نخواهيم فهميد اگر همه دست‌هايي را که براي دوستي به سمت ما دراز مي‌شوند، پس بزنيم فقط به اين دليل که يک روز، يک دوست غافل به ما خيانت کرد و از اعتماد ما سوءاستفاده کرد.
زندگي را هرگز نخواهيم فهميد اگر فقط چون يکبار در عشق شکست خورديم ديگر جرات عاشق شدن را از دست بدهيم و از دل‌بستن بهراسيم.
زندگي را نخواهيم فهميد اگر همه شانس‌ها و فرصت‌هاي طلايي همين الان را ناديده بگيريم فقط به اين خاطر که در يک يا چند تا از فرصت‌ها موفق نبوده‌ايم.
فراموش نکنيم که بسياري اوقات در زندگي وقتي به در بسته‌اي مي‌رسيم و يک‌صد کليد در دستمان است، هرگز نبايد انتظار داشته باشيم که کليد در بسته همان کليد اول باشد. شايد مجبور باشيم صبر کنيم و همه صد کليد را امتحان کنيم تا يکي از آنها در را باز کند. گاهي اوقات کليد صدم کليدي است که در را باز مي‌کند و شرط رسيدن به اين کليد امتحان کردن نود‌ و نه کليد ديگر است.. يادمان باشد که زندگي را هرگز نخواهيم فهميد اگر کليد صدم را امتحان نکنيم فقط به اين خاطر که نود و نه کليد قبلي جواب ندادند. از روي همين زمين خوردن‌ها و دوباره بلندشدن‌هاست که معناي زندگي فهميده مي‌شود و ما با توانايي‌ها و قدرت‌هاي درون خود بيشتر آشنا مي‌شويم.

زندگي را نخواهيم فهميد

If Mr. Bean Was

 

If Mr. Bean Was In Twilight

 

Iranian_Girls Group

 

If Mr. Bean Was Tomb Raider

 

Iranian_Girls Group

 

If Mr. Bean Was Harry Potter

 

Iranian_Girls Group

 

If Mr. Bean Was The Pope

 

Iranian_Girls Group

 

If Mr. Bean Was A pirate

 

Iranian_Girls Group

 

If Mr. Bean ran For President

 

Iranian_Girls Group

 

If Mr. Bean Was In Orphan

 

Iranian_Girls Group

 

Bean IN paris hilton

 

Iranian_Girls Group

 

If Mr. Bean Was Bin Laden

 

Iranian_Girls Group

 

If Mr. Bean Was Lady Gaga

 

Iranian_Girls Group

  

If Mr. Bean Was Justin Bieber

Iranian_Girls Group

 

If Mr. Bean Had A Baby

Iranian_Girls Group

 

و باالاخره آقای بین در پرفروش ترین فیلم سال ، آواتار  

Iranian_Girls Group

خر باکلاس

بنظرت اونطرف خط کیه؟!؟!

خر باکلاس

خر باکلاس

فایده بوسیدن


امروز اومدم بگم بوسیدن چه فایده هایی داشته که نمیدونستیم

نظر فراموش نشه

پروفسور وان بيرنت رئيس بخش مردم شناسي دانشگاه تکزاز اظهار مي دارد که: "اولين بوسه عاشقانه برمي گردد به 1500 سال قبل از ميلاد مسيح در هند. پيش از اين زمان هيچ مدرک ديگري دال بر وجود بوسه هاي عاشقانه وجود نداشت. کليه اين نتايج از روي لوح هاي گلي، نقاشي روي ديواره هاي غارها و يا نوشته هاي روي پوست حيوانات بدست آمده است

بيرنت معتقد است که تماس نزديک و فشار بيني ها به يکديگر از همان 1500 سال قبل از ميلاد مسيح مرسوم بوده است

.
اما بوسه اي که امروزه به اين شکل رواج پيدا کرده، براي اولين بار در ميان رومي ها شهرت پيدا کرد. رومي ها در هنگام سلام کردن يکديگر را مي بوسيدند، انگشتر و حلقه اي که بر دست رهبران قومشان بوده را مي بوسيدند و مجسمه هاي خدايان خود را نيز مي بوسيدند و با اين کار مطيع بودن و حس احترام خود را به طرف مقابل انتقال مي دادند.
رومي ها به سرعت متوجه شدند که بوسه در شرايط مختلف مي تواند معاني متفاوتي را در بر داشته باشد، به همين دليل براي انواع بوسه ها، نام هاي مختلفي انتخاب کردند. به عنوان مثال اسکيوليم: بوسه از روي دوستي، باسيوليم: بوسه از روي احساس عشق و محبت، و سويوليم: بوسه عميق که اين روزها به French Kiss مشهور شده است.
از آن به بعد بود که اديان مختلف شروع به تحريم بوسه نموده و آنرا به عنوان يک گناه نابخشودني اعلام کردند، اما به هر حال قدرت بوسه بيشتر بود و همچنان به قوت خود باقي مانده است.
اگر بخواهيم اين پديده را از نظر علمي ريشه يابي کنيم، مي توانيم بگوييم که بوسيدن به طور طبيعي باعث مي شود تا ذهن آکسي توسين بيشتري ترشح کند، اين هورمون سبب مي شود در هنگام بوسيدن احساس خوبي به ما دست بدهد و دانشمندان معتقدند که ماهيت وجودي انسان به گونه اي است که در صورت تجربه يک بوسه منتظر بوسه ي بعدي خواهد بود. زمانيکه در وضعيت بوسيدن قرار مي گيرد، غدد موجود در داخل دهان و جداره لب ها ماده شيميايي را ترشح مي کنند که همين ماده سبب ايجاد تمايل فرد به ادامه بوسيدن مي شود.
در تحقيقي که در سال 1997 در دانشگاه پرينستون انجام شد، محققان به اين نتيجه دست پيدا کردند که مغز انسان داراي سلول هاي عصبي است که فرد را قادر مي سازد تا در تاريکي لب هاي معشوقه اش را پيدا کند. تعجبي وجود ندارد که چرا بسياري از زوج ها از بوسيدن يکديگر در مکان هاي تاريک و کم نور لذب بيشتري مي برند.
پزشکان و روانپزشکان آلماني در پي پژوهش هاي گسترده خود در اين باره به اين نتيجه رسيده اند که افرادي که هر روز صبح قبل از ترک کردن خانه، همسر خود را ميبوسند کمتر دچار بيماري مي شوند.
همچنين افرادي که پس از بوسيدن خانه را ترک مي کنند، کمتر احتمال وقوع تصادف دارند، 20 تا 30 درصد درآمد بيشتري نسبت به سايرين دارند و به طور متوسط 5 سال بيش از هم سن و سال هاي خود عمر مي کنند.

تداوم یك زندگی

این یک داستان واقعی است


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.
اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت. می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم. چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم. خونه، 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.
زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده، اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد، چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود. بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد.
فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست. وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز اینکه در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم. اون درخواست کرده بود که در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم. دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود. اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه آوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرم و راه ببرم!

خیلی درخواست عجیبی بود. با خودم فکر کردم حتما داره دیوانه می شه. اما برای این که آخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر حال باید با مسئله طلاق روبرو می شد، مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره.
مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم. رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت. من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم، می تونستم بوی عطرشو استشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود.
با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سال هاست که ندیدمش، من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته، چند تا چروک کوچک گوشه چشماش نشسته بود. لابلای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن، زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم، صیمیت داره بیشتر و بیشتر می شه، انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم. با خودم گفتم حتما عضله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد.
یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند. با صدای آروم گفت: لباس هام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کرد. انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد، ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود. انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش، مادرش رو در آغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزء شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد. من روم رو برگردوندم، ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیمم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم.
همون مسیر هر روز، از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی. دست های اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم، درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در آغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه، من در حالی که همسرم در آغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.
اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم، وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم. نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم، تردید کنم. "دوی" در رو باز کرد و من بهش گفتم که متاسفم، من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد، به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم، من جدایی رو نمی خوام. این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود، چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.
من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم.دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟ و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح، تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم، تو رو با پاهای عشق راه می برم، تا زمانی که مرگ، ما دو نفر رو از هم جدا کنه و امیدوارم که فقط مرگ مارو از هم جدا کنه ...

درسته، جزئیات ظریفی توی زندگی ماها هست که از اهمیت فوق العاده ای برخورداره ولی در بعضی مواقع از اونها غافل هستیم. مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه، مهم و ارزشمندند. این مسایل خانه مجلل، پول، ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی آفرین نیستند. پس در زندگی سعی کنید زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد برده اید رو یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه، انجام بدید. زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه.
به عشق عادت نكنید بلكه با عشق زندگی كنید
این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید ...


فــــــــــــــدای هـــــــمـــــــــتون

آیا می دانید؟

بدن انسان می تونه تا 45 واحد درد رو تحمل کنه.

اما زمان تولد، یک زن تا 57 واحد درد رو احساس می کنه

این معادل شکسته شدن همزمان 20 استخوانه!

مادرتون رو دوست داشته باشید...

Iranian_Girls Group

Iranian_Girls Group

Iranian_Girls Group

Iranian_Girls Group

Iranian_Girls Group

Iranian_Girls Group

Iranian_Girls Group

Iranian_Girls Group

زیباترین فرد روی زمین..

بهترین منتقد ما...

و قویترین حامی ما...

"مادر"

شاگرد زيرك و استاد!

 
استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به يك چالش ذهنی کشاند:آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"

استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"

شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"

استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است!"

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"

استاد پاسخ داد: "البته"

شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.

مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"

استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"

شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکي هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکي که در نبود نور می آید.


نام مرد جوان يا آن شاگرد تيز هوش چیزی نبود جز ، آلبرت انیشتن !

------------ --------- --------- -------

ایا میدانید




یک انسان در طول زندگی خود حدود 20 کیلوگرم پوست از دست میدهد

مو در هر ماه یک سانتیمتر رشد میکند

یک انسان معمولی در طول زندگی خود حدود یک تن غذا میخورد

غذا بعداز معده یک سفر 18 ساعته انجام میدهد

اگر روده انسان صاف بود طول قد آدمی به اندازه یک ساختمان 4 طبقه میشد 

در بدن انسان حدود 60 تریلیون سلول وجود دارد 

شانس شبیه بودن دو اثر انگشت 1 به 64 میلیارد است

خون مسیر رفت و برگشت بین قلب و پنجه پا را که طولانی ترین مسیر گردش خون می باشد در عرض 18 ثانیه طی می کند.

ظروف پلاستیكی تقریبا پنجاه هزار سال در برابر تجزیه و فساد مقاومند

رشد كودك در بهار بیشتر است

یك چهارم خاك روسیه در سال پوشیده از برف است

حس بویاییه مورچه با حس بویاییه سگ برابری میكند

با 30 گرم طلا نخی به طول 81 km می توان درست کرد 

با یک مداد معمولی خطی به طول 58 km می توان کشید 

آمونیاک می تواند جذبیت نیکوتین که یک آلکالوئید مخدرموجود در سیگار است را توسط سلولهای مغز تا ۱۰۰برابر افزایش دهد.

در یك سانتی متر پوست شما دوازده متر عصب و چهار متر رگ و مویرگ وجود دارد

در تمام وجود شما بیش از یك مشت گچ «كلسیم» وجود دارد

هورمون PYY مسئول چاقی است . در تحقیقات مشخص شده است که میزان این هورمون در افراد چاق یک سوم افراد معمولی است و چنانچه این هورمون به افراد چاق تزریق شود اشتهای انان کاهش می یابد .

تازمانیکه غذا با بزاق دهان مخلوط نشده باشد مزه اش احساس نمیشود.

اکثرافراد در کمتراز7 دقیقه به خواب میروند.

بر طبق گفته متخصصان طب سوزنی در سرانسان قسمتی وجود دارد که با فشار دادن آن میتوان اشتها را تنظیم کرد.آن قسمت در مقابل لاله گوش قرار دارد.

خشکترین نقطه دنیا محلی است به نام شیله در قاره افریقا که در سال فقط سه صدم اینچ باران میبارد یعنی یکصد سال طول میکشد تا یک استکان از آب باران پر شود

بیشتر از نصف مردم دنیا زیر 25 سال اند.

رعدو برق هوای اطراف خود را تا 3هزار درجه سانتیگراد گرم میکند

زمین روزانه 126 میلیارد اسب بخار انرژی از خورشید دریافت میکند

از دست دادن20درصد آب بدن با عث مرگ انسان میشود.

سریعترین پرنده جهان شاهین میباشد که باسرعت 200 کیلومتر در ساعت پرواز میکند

اگر مقداری الکل برروی عقرب سمی بریزید دچار جنون شده و به خودش نیش میزند

شتر 3 پلک دارد تا چشمانش در برابر طوفان شن محفوظ بماند

دندان کوسه به سختیه فولاد است

طول معده اسب آبی 3 متر است

سرعت یوز پلنگ ظرف 2 ثانیه به 60 کیلومتر در ساعت میرسد که هیچ اتومبیلی این شتاب را ندارد.